|
آگاهــــــــــــــــی های من
می اندیشم ؛ پس هستم...
|
یه دوست خوب ِ کتابخون این سایت رو بهم معرفی کرد. در اصل میشه گفت سایتی شبیه ف.ی.س/ ب.و.ک هست برای کتابخون ها. عضو شدم و دارم لذت میبرم :)
[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 16:38 ] [ م ] [
]
یه مرد 39- 40 ساله است با قد بلند و چهار شانه ، موهای مشکی و چهره ای مردانه همراه با کمی ته ریش مرتب شده و جذابیتی فوق ا لعاده... پیراهن سپیدش و کت و شلوار سرمه ای تیره اش و لبخند زیبایش و آرامش عجیب و نگاه نافذش همیشگی ست.... مردی که نمی دانم حمایت پدرانه اش را باور کنم یا محبت و نگرانی های مادرانه اش را... مردی 39-40 ساله ای که آغوشش امن ترین جای دنیاست و نگاهش حل همه مشکلات.... مردی همه چیز دان و همه چیز تمام و سراسر مهر... خدای من در تصوراتم برادر نداشته ایست که همیشه آرزویش را داشتم ... برادری که اگرچه در زمین نداشتمش ، اما برادری اش را همواره داشته ام.. برادرم "خدا".... [ یکشنبه 17 اردیبهشت1391 ] [ 20:3 ] [ م ] [
]
دریافته ام اولین و مهمترین و بزرگترین گام در راه حل مشکل ، شناخت ِ مشکل هست ! [ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ 19:52 ] [ م ] [
]
مطالب وبلاگ به سه موضوع کتاب ، دل نوشته ، و آگاهی ها تقسیم بندی شد. این پست بعد از چند روز حذف میشود.
[ سه شنبه 29 فروردین1391 ] [ 18:47 ] [ م ] [
]
امروز به این نتیجه رسیدم که"بی نیازی" هم خودش بد دردیه.... چیزی که ذهنم رو آزار میده اینه که ، پس خدا چطور "بی نیاز" است؟ ! [ سه شنبه 29 فروردین1391 ] [ 16:51 ] [ م ] [
]
زاویه دید... [ دوشنبه 21 فروردین1391 ] [ 9:35 ] [ م ] [
]
دقت کردین وقتی میخوایم از یک منظره ی طبیعی بسیار زیبا نهایت تعریف رو بکنیم ، میگیم : وای ، درست مثل نقاشی میمونه ! یا مثلا وقتی می خوایم نهایت زیبایی یک گل رو یادآور بشیم ، میگیم ، اوه ، چقدر زیباست مثل گل مصنوعی میمونه ! و جالبت اینجاست که درست برعکس ، وقتی که میخوایم از یه گل مصنوعی تعریف بکنیم ، میگیم : چقدر زیبا ، مثل گل طبیعی میمونه ! و یا چه نقاشی فوق العاده ای ، انگار واقعیه ! نمی دونم این نحوه ی تعریف کردن ما از کجا سرچشمه میگیره ، حس میکنم یک مرزی این وسط هست ، یک مرز بین طبیعت محض و نقاشی از اون طبیعت .. بین واقعیت و خیال.. یک مرز بسیار شفاف و حقیقی... یک مرزی که هر دو ( واقعیت و خیال ) از دو سوی مختلف سودای رسیدن به آن را دارند... چیزی شبیه نقطه صفر روی محور صفر و یکها . جایی که دیدنش و حس کردنش و لذت بردنش رو روحمون در عالم مثال تجربه کرده ، و حالا اینجا ، در عالم ِ مَجاز داره بهش یاد آوری میشه... یک جور دژاوو ... شاید اسم اون مرز "حقیقت" باشه... [ سه شنبه 23 اسفند1390 ] [ 17:48 ] [ م ] [
]
دارم به این فکر میکنم ، که هر چه دوربینهای عکاسی حرفه ای تر میشوند ، عکسهای گرفته شده بسیار زیباتر و هنری تر جلوه میکنند... حتی اگه عکسها از آدمهای نه چندان زیبا ، مکان های نه چندان جالب و هر چیز غیر قابل توجهی گرفته شده باشه... این موضوع من رو به این فکر میندازه ، که دنیا اساسا یه منظره هنری و بسیار زیباست... انقدر که در تصور ما نمی گنجه و چشمهای ما ( این دوربینهای سوپر حرفه ای خدادادی ! ) به این همه هنر عالی و به این همه زیبایی جادویی عادت کرده... اگر فقط برای یک لحظه از بند این عادت رها بشیم ، دنیا رو جای خیلی بهتری واسه زندگی می بینیم... خیلی زیباتر از عکسهای فوق العاده ای که با دوربین های فوق حرفه ای مون میگیریم و این هم به اونها می نازیم...
[ سه شنبه 23 اسفند1390 ] [ 17:31 ] [ م ] [
]
خداوند به طرز عجیبی در کلمات جاریست... هر کلمه ای را ننویسید... هر کلمه را نگویید.... هر کلمه ای را فکر نکنید....... [ شنبه 13 اسفند1390 ] [ 18:14 ] [ م ] [
]
ترجیح میدم با خودم و افکارم و اعتقاداتم و شخصیتهای درون خودم بجنگم ، تا با کسانی که مخالف من هستند یا من مخالفشونم... اولی بی شک منو به رشد میرسونه ، و دومی بیشک کوچک و کوچکترم خواهد کرد! [ سه شنبه 9 اسفند1390 ] [ 9:3 ] [ م ] [
]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |